آفتاب از چهره ی ما ترسید
بدان اینجا کسی هرگز چراغی بر نخواهد کرد
قبای ژنده و پوسیده ی ما نیز
به رخت آویز اینها سر نخواهد کرد
من آنجا نیک دانستم که هرگز باز نایم سوی آن میدان
میان آن کویر خشک و جانفرسان
میان سایه های کوته و سوزان
میان گله های بی سگ و چوپان
دلم برات تنگ شده بود
منتظرت اینجا نشسته بودم!!!
